سفارش تبلیغ
صبا ویژن


عشق باز

دل سنگی
خودمو گول میزدم توی دو  رنگی
نمیخواستم ببینم اون دل سنگیت
می دیدم داشتی یواش یواش می رفتی
اما خواستم خوش باشی توی زرنگی
هی می گفتم دل خوش فردا می مونم
واسه خوندن تو بودی تنها بهونم
هی می گفتم به خودم همش خیال
همه این حرفا یه شوخی می دونم
تو چشات برقی نبود مثل گذشته
تازه فهمیدم از این حرفا گذشته
من همونیم که بودم تو داری عوض میشی
من همونیم که بودم تو داری عوض میشی
با توام ای سهراب
با توام ای سهراب
ای به پاکی چون آب
یادته گفتی بهم
تا شقایق زندست زندگی باید کرد؟
نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مرد
دیگه با چی کسی رو دلخوش کرد
یادته گفتی بهم اومدی سراغ من
نرم و آهسته بیا
که مبادا ترک برداره
چینی نازک تنهایی تو
اومدم آهسته
نرم تر از یک پر قو
خسته از دوری راه
خسته و چشم براه
یادته گفتی  بهم
عاشقی یعنی دچار
فکر کنم شدم دچار
تو خودت گفتی چه تنهاست ماهی اگه دچار دریا باشه
آره تنها باشه
یار غمها باشه
یادته گفتی گاهگاهی قفسی میسازم
میفروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانیست
دل تنهاییتان تازه شود
دیگه حتی اون شقایق که اسیره قفس سهراب
ساحر یک نفسه
نیست که تازگی بده این دل تنهاییمان
پس کجاست اون قفس شقایقت؟
منو با خودت ببر به قایقت
راست میگفتی کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود
آره... کاشکی دلشون شیدا بود
من به دنبال یه چیزه بهترینم سهراب
تو خودت گفتی بهم
بهترین چیز رسیدن به نگاهیست
که از حادثه عشق تر است
نمایش تصویر در وضیعت عادی
نوشته شده در شنبه 89/2/4| ساعت 8:13 عصر| توسط ارمین| نظرات ( )

زندگی یک دخـتر جوان پر عـشق با یک مردیکه با او اختلاف سـنی زیادی دارد چه میتواند باشــد؟ ماندانا به نوازش و سـرود های دیوانه جوانی احتیاج داشـت و هـیرتا با کار های زیادی که داشـت نمی توانسـت نیازمندیهای روح پرشـور اورا برآوردادامه مطلب برو...

نوشته شده در سه شنبه 89/1/31| ساعت 10:49 عصر| توسط ارمین| نظرات ( )

   حرفای تو زخم زبون
     نگاه توبه این و اون
  یه روز می گی برو نباش 
  یه روز می گی پیشم بمون
  خوب میدونی دوست دارم
      سر به سر دلم نذار
   یا تو بمون تو قصه هام  
      یا برو اسممو نیار
 یه روز می گی دوسم داری
    یه لحظه آروم نداری
فرداش با من قهر می کنی
   کاری به کارم نداری
   آخ چی می شد با دل         
  من نا مهربونی نکنی
 همش به من وعده ندی    
   شیرین زبونی نکنی

نوشته شده در سه شنبه 89/1/31| ساعت 10:36 عصر| توسط ارمین| نظرات ( )

آدمک

 

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خوانی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

 

شوخی کاغذی ماست بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گریه چه زیباست بخند

صبح فردا به شب نیست که نیست

تازه انگار که فرداست بخند

راستی آنچه که یادت دادیم

پرزدن نیست که درجاست بخند

آدمک نغمه آغاز نخوان

به خدا آخر دنیاست بخند
نمایش تصویر در وضیعت عادی


نوشته شده در دوشنبه 89/1/30| ساعت 11:0 عصر| توسط ارمین| نظرات ( )

لکنت
وقتی عقیده عقده خوانده می شود
و نور چراغ در اب ، مهتاب تلقی
و متانت زمین
زیر برف یخ می زند
نان از یتیم می دزدیم
و می فهمیم
                     دزد ، اشتباه چاپی درد است.

 

 

 

 

 


گذشته
هر قدر
چشم انتظاریم بیشتر ،بیشتر نمی میمرم.
و به نقره ای که در دست تو حلقه بود
و دو کندوی چشمت می اندیشم
و این که با ان همه قول و قرار ، بی قرار تو بودم
باید بلند بلند
اشک بریزم
به بلندای پارسال نرفته از یاد
کاش می شد
جای تقویم
روز ها را به دیوار زد.
نمایش تصویر در وضیعت عادی


نوشته شده در پنج شنبه 89/1/26| ساعت 6:55 عصر| توسط ارمین| نظرات ( )

درد دل یه دختر درد کشید...کلیک کن نظر بد


نوشته شده در سه شنبه 89/1/24| ساعت 11:30 عصر| توسط ارمین| نظرات ( )

یک دختر مثل یک آدامس است ... ادامه مطلب...

نوشته شده در یکشنبه 89/1/22| ساعت 9:4 عصر| توسط ارمین| نظرات ( )

لب دریا

لب دریا رو به موجا

روی نیمکت تک وتنها

توی رویا با خیالت

زندگی رو زنده هستم

لب دریا رو به موجا

روی نیمکت تک و تنها

توی رویا با خیالت

زندگی رو زنده هستم

لب دریا عین موجا

باز به یادت می خروشم

تا بفهمی خیلی وقته

اینجا منتظر نشستم

لب دریا انتظارت چه قشنگه

همه عمر انتظارت چه قشنگه

دریا بازم منو فریاد می زنه

میگه خشکی جای موندن دیگه نیست

بیا دریایی شو تا ماهی باشیم

آخه ماهی توی آب زندونی نیست

لب دریا انتظارت چه قشنگه

همه عمر انتظارت چه قشنگه


نوشته شده در شنبه 89/1/21| ساعت 11:39 عصر| توسط ارمین| نظرات ( )

به درک

طلسم رو باید بشکنیم ما هم بشیم مثل همه

حالا که بی وفاییه ما بی وفا تر از همه

هیچکسی غیر از خود ما به داد ما نمیرسه

عاشقیا رو هم دیدیم به هوس یه بار بسه

عاشقی تو دوره ما والا سرو ته نداره

چیز به این بی ارزشی چه چه و به به نداره

کویر خشک دلمون دیگه زده هزار ترک

غم دیگه بسه نازنین هر کی نموندش به درک

چاکر هر چی با مرام مخلص هر چی با وفا

در به درو هلاک یک هم دم پاک و با صفا

خلاصه اینکه نازنین گذشته هارو بی خیال

پرواز عشق با وفا حتی بدون پر و بال

عاشقی تو دوره ما والا سرو ته نداره

چیز به این بی ارزشی چه چه و به به نداره

کویر خشک دلمون دیگه زده هزار ترک

غم دیگه بسه نازنین هر کی نموندش به درک

طلسم رو باید بشکنیم ما هم بشیم مثل همه

حالا که بی وفاییه ما بی وفا تر از همه

هیچکسی به غیر از خود ما به داد ما نمیرسه

عاشقیا رو هم دیدیم به هوس یه بار بسه

عاشقی تو دوره ما والا سرو ته نداره

چیز به این بی ارزشی چه چه و به به نداره

کویر خشک دلمون دیگه زده هزار ترک

غم دی گه بسه نازنین هر کی نموندش....


نوشته شده در شنبه 89/1/21| ساعت 11:38 عصر| توسط ارمین| نظرات ( )

 

یه روز2 تا دوست که تو دوران سربازی خیلی با هم صمیمی شده بودند وقتی دوران سربازیشون تمام میشه این مکالمه بینشون رد و بدل میشه:سهراب: اگه تو شهر خودتون کار مناسبی گیرت نیومد، نیاز به پول داشتی یا هر کمک دیگه ای که نیاز داشتی حتما به شهر ما بیا هر کاری که از دستم بر بیاد برات انجام می دم امین: می دونی که وضعیت مالی من خوب نیست اما اگه خواستی ازدواج کنی به شهر ما بیا، حتما همسر مناسبی برات پیدا می کنم. هر کدوم از آنها به شهر خودشون میره تا اینکه یه روز سهراب میره پیش امین و میگه من اومدم تا  به قولی که دادی عمل کنی. امین دخترهای زیادی از دوست، فامیل و آشنا معرفی میکنه اما سهراب هیچ کدوم را نمی پسنده قصد برگشت به شهر خودش رو می کنه وموقع خداحافظی به امین میگه: تو رفاقت را در حق من تموم کردی این اشکال از من بوده که کسی را نپسندیدم. همین موقع دختری وارد خونه امین اینا میشه و سهراب تو یه نگاه عاشقش میشه و میگه من این دختر را می خوام. دختره نامزد امین بوده اما امین چیزی نمیگه و با وجود مخالفت خوانواده اش ترتیب ازدواج سهراب را میده   چند سال بعد...امین هنوز نتونسته شغل مناسبی پیدا کنه و هنوز از اینکه نامزدش رو از دست داده بوده نارحته.یه روز مادرش میگه: تو که به خاطر دوستت این همه از خود گذشتگی کردی برو سراغش ببین اون واسه تو چی کار میکنهامین میره سراغ سهراب اما سهراب در را بروی او باز نمی کنه و از پشت در میگه من تورا نمیشناسم. هر چی امین از خودش و دوستی سابقشون میگه، سهراب انکار میکنه و میگه نمیشناسمت.امین خیلی ناراحت میشه. همینطوری داشته به راهش ادامه می داده و به نامردی روزگار لعنت میفرستاده که 3 تا دزد بهش حمله میکنند اما وقتی میبینند وضعیت مالی خوبی نداره بهش کمک میکنند، به حمام میبرندش تا غبار سفر ازش دور بشه و رخت و لباس نو تنش میکنند. امین ار اونها جدا میشه و قصد برگشت به شهرش رو میکنه که یه خانم مسن میاد سراغش و میگه: من از شما خوشم اومده و دوست دارم شما واسه من کار کنی. امین خیلی تعجب میکنه اما دونبال زن میره و از اون روز به بعد تو یه شرکت خیلی بزرگ و معتبر مشغول به کار میشه و بعد از یه مدت هم با دختر همون خانم مسن ازدواج میکنه.یه روز همسر امین از او می خوات که به یه مهمونی برند. سهراب هم تو این مهمونی بوده . هیچ کدوم از اونها آشنایی نمیدند. امین جامش رو بر میداره و میگه : پیک اول را می زنم به سلامتی 3 تا دزدی که به سراغم اومدند و خیلی به من کمک کردند، پیک دوم به سلامتی خانم مسنی که به من شغل خوب داد و دخترش رو به ازدواج من دراورد و پیک سوم را به سلامتی رفیق نارفیقی که به سراغش رفتم اما گفت منو نمیشناسههمین موقع سهراب میگه: پیک اول را میزنم به سلامتی اون 3 دزدی که دزد نبودند و من فرستادم تا به تو کمک کنند، پیک دوم به سلامتی خانم مسنی که مادرم بود و از اون خاستم به سراغت بیاد و کار بهت بده وبعد هم دخترش که خواهر خودم بود . پیک سوم به سلامتی رفیقی که فکر میکنه من نارفیقم

 

 


نوشته شده در سه شنبه 89/1/17| ساعت 11:31 صبح| توسط ارمین| نظرات ( )

<   <<   6   7   8   9      >

قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت